تلگرام

:: تلگرام
تاحالا شده که به این فکر کنید که چرا بیشتر از اینکه با هم حرف بزنیم توی تلگرام هستیم؟ این تقریبا در مورد بیشتر ما صدق میکنه که سرگرم شدن به شبکه های اجتماعی رو به گذران وقت با آدمهای اطرافمون ترجیح میدیم. من فکر میکنم دلیلش اینه که در محیط مجازی بیشتر جرأت میکنیم که خودمون باشیم و با کسانی که مثل خودمون فکر میکنن وقت بگذرونیم. مثلا من و همشاگردی های دبیرستانیم گروهی داریم که اونجا دقیقا همون بچه های شرور دبیرستانی میشیم و یادمون میره که هرکدام الان در  چه موقعیتی قرار داریم. یا مثلا یک گروه فامیلی داشتیم که متاسفانه وقتی مباحث به سمتی کشیده شد که پای عقاید شخصی افراد وسط کشیده شد, گروه از هم پاشید چون افراد بدون نقاب نمیتونستن همدیگر رو تحمل کنن...اینه که شبکه های اینچنینی در واقع شدن محدوده بدون نقاب برای افراد. البته برای بعضیها هم محدوده زدن صورتکهای دروغین...

به قول سهراب سپهری: کاش آدمها هم دانه های دلشان پیدا بود....

البته فکر میکنم در اون صورت اگر رفاقتی بین آدمها باقی میموند حتما از نوع ناب اون بود....

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیتلگرام
برچسب ها : افراد ,بدون نقاب

مشغول یا پر مسولیت

:: مشغول یا پر مسولیت
خیلی خیلی سرم شلوغ شده و نمیدونم این حجم کار یکدفعه ای رو چطوری سر و سامون بدم. یاد استاد راهنمام توی مالزی افتادم  که یکدفعه بهش گفتم تو خیلی مشغول هستی این روزها و گفت نه مشغول نیستم و هیچ وقت به من مشغول نگو.... به کسی مشغول میگن که داره کارهای نادرست انجام میده...من دارای مسولیت های زیادی هستم! .... اینم از اون مواردی بود که همیشه در ابهام موند و من آخرش نفهمیدم که چرا فکر کرد مشغول توهین آمیزه....

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیمشغول یا پر مسولیت
برچسب ها : مشغول ,خیلی

کتک زدن بچه ها در فرهنگ مالایی

:: کتک زدن بچه ها در فرهنگ مالایی
با توجه به آرامش ظاهری مالایی ها و اینکه اصولا آدمهای خشنی نیستند حتی تصورش هم برام سخت بود که مالایی ها بچه ها رو چه در مدرسه و چه در منزل به شدت تنبیه بدنی میکنند. اما این مساله حقیقت داره بطوریکه یکی از آشنایان ایرانی من دخترش رو مدرسه مالایی میذاره و بعد از مدتی متوجه میشه که دخترش که اون موقع هفت یا هشت ساله بوده، داره عروسکهاش رو با خط کش کتک میزنه...از اونجایی که این بچه اصلا اطلاعی از این مدل تنبیه نداشته مادر حدس میزنه که این مدل تنبیه رو حتما توی مدرسه دیده اما هرچی از فرزندش سوال میکنه حاضر به پاسخگویی نمیشه...مادر نگران به مدرسه مراجعه میکنه و وقتی مساله رو با اولیای دیگه درمیون میذاره میبینه که اونها از تنبیه شدن بچه هاشون توی مدرسه آگاه هستند و اعتراضی هم به این مساله ندارن چون معتقد هستند که بچه باید تنبیه بشه....

من میخواستم در مورد این موضوع مطمئن بشم، از اینرو توی یکی از دید و بازدید هایی که با خانواده پروفسور(استادم) داشتیم در مورد تنبیه بچه های مالایی سوال کردم و در کمال ناباوری دیدم که اونها هم مساله رو تایید میکنند. بچه های پروفسور که البته الان همه بزرگسال هستند در حضور پدر و مادرشون از تنبیه هایی که توسط پدر و مادر و اولیای مدرسه شده بودند گفتند...حتی دنیل پسر بزرگ پروفسور گفت که یکبار در اثر تنبیه دستش شکسته و یکبار هم مادرش میخواسته از تراس پرتش کنه پایین و مادربزرگش مانع شده...بعد دختر خانواده شروع به شکایت کرد که مادرش او را مخصوصا در مدرسه چینی ثبت نام کرده بوده که کتک بیشتری بخوره....مادرش هم تاکید کرد که این به نفع دخترش بوده چون تکلیف بیشتری انجام میداده و کتک بیشتر میخورده و درعوض تربیت خوبی پیدا کرده....اما دختر بیچاره که حالا حدود بیست ساله بود میگفت هنوز یادمه که مداد لای انگشتام میذاشتن و فشار میدادن که خوش خط بنویسم....

بچه های من مدرسه خصوصی میرفتند و بعضی از اولیا از شهریه های گزاف اینطور مدارس شکایت داشتند و دلیل ثبت نام بچه هاشون توی این مدارس رو فقط عدم تنبیه بدنی میدونستند...حتی یکی از اساتید من هم گفت از بچه پنجم به بعدش را به مدرسه خصوصی فرستاده که کتک نخورند.....

چندی پیش هم یکی از آشنایان من که مقیم مالزی و در رفت و آمد بین ایران و مالزی است گفت که شاهد کتک خوردن یک بچه سه یا چهار ساله مالایی از پدرش در مرکز خرید پاویلیون بوده...این خانم به قدری از این مساله متاثر شده بود که میگفت فکر نکنم تا مدتها بتونم این صحنه را فراموش کنم که پدر با موبایلش به صورت نحیف بچه میکوبید و صدای این برخورد توی فضای این مرکز خرید پر زرق و برق میپیچید....

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیکتک زدن بچه ها در فرهنگ مالایی
برچسب ها : تنبیه ,مدرسه ,مالایی ,مساله ,مادرش ,بوده ,مرکز خرید ,مدرسه خصوصی ,تنبیه بدنی

فصل پفك خورى

:: فصل پفك خورى
 

امروز توى فروشگاه از همه پفكها برداشتم، از همه مدل و از هر كدوم دو بسته. از اين بسته هاى بزرگ نه..... از اون بسته كوچيك ها كه زمان بچگى ما هم بود. شوهرم پرسيد اين همه پفك براى چى؟ ما كه به بچه ها پفك نميديم! اما من پفكها رو براى خودم ميخواستم و همونجا بعد از پرداخت يك بسته رو باز كردم و درحاليكه شوهرم داشت اجناس رو توى كيسه پلاستيكي ميگذاشت تا آخرش خوردم. بعد يك مدل ديگه رو باز كردم و اينبار از شوهرم هم خواستم بخوره....دليلش اين بود كه يادم اومد كه تمام بچگى از خوردن چيزهايى مثل پفك منع شدم، همش گفتن اين بده اين مريضت ميكنه اون ضرر داره و هزار و يك بايد نبايد ديگه.....بعد نوجوان شدم و هى گفتن إينو بخورى جوش ميزنى، اين يكى چاقت ميكنه، اون يكى روى رشد اثر بد داره و اين كارها برا دختر بده و باز هم بايد و نبايد بود.....هر مرحله از زندگى كه ميگذشت مرحله سخت ترى شروع ميشد....همسر،عروس خانواده،مادر، تحصيل كرده، دكتر، استاد....و مثل اينكه اين زنجيرها هيچ وقت از دست و پا باز نخواهند شد....

اين بود كه به همسرم گفتم فكر ميكنم ديگه دوران پفك خورى من رسيده چون ديگه بقدر كافى بزرگ هستم كه بايد و نبايد ها رو خودم تعيين كنم و بايد تا فرصت هست و بدليل پيرى و فشار خون منع نميشم تا ميتونم پفك بخورم. 

خوردن پفك فقط يك جنبه كوچك از اون چيزهايى است كه ازشون منع شديم و واقعا بايد و نبايد هاى زندگى تا كى ميخواد ادامه داشته باشه؟ چقدر زنده خواهيم بود و چرا بايد همه عمر نگران أضافه وزن و پس انداز و شغل و هزار و يك مساله ديگه باشيم كه ارزش  چندانى هم ندارند. به نظر من بهتره كه قبل از اينكه خيلى دير بشه كمى هم از زندگى لذت ببريم.... چقدر كار؟ چقدر تحصيل؟ چقدر پنهان شدن پشت نقاب؟ فصل جديدى شروع كنيم، فصل پفك خورى....

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیفصل پفك خورى
برچسب ها : بايد ,ديگه ,چقدر ,نبايد ,بسته ,خورى

رژیم گرفتن عمه جان

:: رژیم گرفتن عمه جان
خدا بیامرز عمه بزرگ من دیپلم خانه داری داشت و از قدیم همش در حال مطالعه مجلات مربوط به بانوان و انجام انواع امور کدبانو گری بود. همیشه هیکل روی فرم، موها و ناخنهای بسیار مرتب داشت و حتی توی خونه هم از لباسهای شیک ، مرتب و تنگ و کفشهای پاشنه بلند استفاده میکرد و معتقد بود خانمهایی که به اینطور مسائل بی اهمیت باشند شلخته هستند. این عمه علاوه بر رعایت رژیم درست غذایی یک دوچرخه ثابت هم داشت که مرتبا استفاده میکرد و پیاده روی منظم هم داشت، هفته ای هم چند بار استخر میرفت. عمه کوچک من ماما بود و علاوه بر داشتن مطب توی یکی دوتا بیمارستان هم کار میکرد و به تیپ خودش هم خیلی اهمیت میداد اما بعد از بدنیا آوردن فرزند سومش حدود 7 کیلو اضافه وزن داشته. عمه بزرگ من بهش توصیه میکنه که رژیم کدو بگیره تا یک هفته ای از شر اضافه وزن خلاص بشه. روش این رژیم هم به این صورت بوده که بجای همه وعده های غذایی کدوی پخته بدون نمک بخوره تا سیر بشه. 

عمه من تعریف میکنه که من بدلیل مشغله هیچ وقت صبحانه نمیخوردم و معمولا تا زمان ناهار گرسنه بودم بعد از ناهار تا غروب هم چیزی نمیخوردم و وقتی به خونه بر میگشتم کمی میوه یا مقدار کمی غذا میخوردم، اما این رژیم همه چیز رو برهم زد...

روز اول عمه جان برای صبحانه کدو پخته میخوره و چون خوشمزه نبوده مقداری کره بهش اضافه میکنه. توی بیمارستان میبینه دلش داره ضعف میره و خودش رو قانع میکنه که بخاطر اینکه رژیم گرفته مستحق خوردن یکی دوتا شیرینی و چای هست...ناهار هم از کدو پخته ها میخوره اما زود دوباره خودش رو مستحق کمی تقویت میبینه و کمی شیرینی و وقتی هم که به خونه برمیگرده پیش خودش فکر میکنه که از صبح تاحالا کارکردم و فقط چندتا کدو خوردم....پس شام مفصلی میخوره و فردا هم رژیم کدو همینطور ادامه پیدا میکنه تا اینکه عمه جان ما همین عمه جان کپل میشه که حالا هست.... 100+

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیرژیم گرفتن عمه جان
برچسب ها : رژیم ,میکنه ,خودش ,میخوره ,ناهار ,پخته ,استفاده میکرد

رژیم های غذایی کذایی

:: رژیم های غذایی کذایی
اگه به زمانهای قدیم قدیم برگردیم میبینیم چاقی به نوعی افتخار بوده، بویژه برای خانمها خیلی مهم بوده که به قول معروف یک پرده گوشت داشته باشن و اندر فوائد داشتن این پرده گوشت این بوده که هزار و یک عیب را میپوشونده و از این حرفا...میگین نه بشینید پای صحبت یکی از مادربزرگها تا از زیبایی و چاقی خودش و از لاغری و زشتی رقبا براتون بگه.... خودم شنیدم که اندر وصف بانوی لاغری میگفتن طرف انگار سر پشت بام دوزخ چریده.....نمیدونم یعنی بقیه سر پشت بام بهشت میچریدند که پروار بودن......

با ورود تلویزیون به ایران و کشف بانوان هنرپیشه غربی که ایشالا خدا ذلیلشون کنه....مثل اینکه افکار عمومی عوض شد و کم کم مساله لاغری بین خانمها رواج گرفت و اونهایی که تا پیش از این چاق خوش بر و رو تلقی میشدن یکدفعه ای شدن خیکی خانم و اونهایی که ریغو و استخون خشکیده تلقی میشدن شدن باربی خانم....

از نظر من هردو در نوع خودشون خوب و ستودنی هستند و اینکه افراد رو از ظاهر ارزیابی کنیم واقعا کار درستی نیست....اما از اونجایی که معمولا هیچکس به نظرات من کاری نداره، رژیم گرفتن بین افراد و بویژه خانمها باب شد...گاها این جمله که رژیم دارم خیلی هم باکلاس تلقی میشه...

این روزها نمیشه که چند تا خانم به هم برسن و بحثی از چاقی و رژیم و دکتر تغذیه و اینها نداشته باشن...همه به هم انواع رژیم های غذایی رو توصیه میکنن و اینکه چطوری میتونن 5 روزه و 3 روزه و 10 روزه و ... به وزن دلخواه برسن....غافل از اینکه اینطور کاهش وزن میتونه روی سلامتی و حتی زیبایی اونها تاثیرات مخربی رو داشته باشه....خلاصه رژیم میگیرن....بداخلاقی میکنن...لاغر هم میشن...صورتشون چروک میخوره....بوتاکس میزنن...کم خونی میگیرن...احساس ضعف...سرگیجه....و حالا باید بخورن تا احساس بهتری داشته باشن....نکن خانم عزیز آحه مگه شما بادکنکی...ارزش آدمی بیش از اینه که همش از قیافه و قد و وزن خودش شکوه کنه...رژیم دیدگاهی بگیریم...

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیرژیم های غذایی کذایی
برچسب ها : رژیم ,خانم ,اینکه ,تلقی ,روزه ,لاغری ,تلقی میشدن ,داشته باشن ,پرده گوشت

وقت کم میارم

:: وقت کم میارم
شاید نباید اینهمه سر خودمو شلوغ میکردم...تعداد دانشجوهای فوق لیسانس من دارن روز به روز زیاد تر میشن و همشون نیازمند صرف وقت و توجه هستند...دوتا هم بچه های خودم که نیاز به توجه و محبت دارن...مخصوصا دخترم که امسال کنکور هم داره...دوتا هم خواهر زاده و برادر زاده های کوچکم که بچگی شون رو به هیچ وجه حاضر نیستم از دست بدم...پدر و مادرم که دوست دارم همش زل بزنم توی چشماشون و دستاشون رو توی دستام بگیرم...همسرم ...دوستانم...طرحهای تحقیقاتی...شرکت...مسائل مالی شرکت...شرکای شرکت...کتابی که ترجمه اش رو شروع کردم...مقالاتی که باید کامل بشن...ارتباطم باید با دانشگاههای قبلی هم حفظ بمونه...قرار های ملاقات...گردش با دوستان...گردش با خانواده....ورزش...خرید...جواب همه رو هم باید توی تلگرام بدم...به همه ایمیل ها هم جواب بدم...

و از همه مهمتر وسواس من در آراستگی خودم، خونه، بچه ها و کیفیت غذاها..........

خوبه که تونستم همه اینها رو سر و سامان بدم فقط وقت نکردم Season 3 The originals رو کامل ببینم و توی قسمت 8 موندم.....و از همه بدتر وقت نکردم به وبلاگم برسم....

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیوقت کم میارم
برچسب ها : شرکت

سال 95

:: سال 95
سال 94 هم مثل برق و باد گذشت و از یاد بردیم که چه اشکها ریختیم, چه مرارتها کشیدیم و چه ها بر ما گذشت در طول این 365 روز....آنچه که موند خاطرات خوب بود و خنده ها و شادیها...همیشه سختیها رو یادم میره و یا بهتر بگم سعی میکنم یادم بره و روی خوبیها و خاطرات شاد و زیبا تمرکز میکنم تا از یاد نبرمشون و بابتشون خدا رو شکر کنم. تصمیم گرفتم سال جدید رو دوبرابر زندگی کنم....در سال جدید خندیدن, بخشیدن و فراموش کردن برنامه اصلی زندگی من خواهد بود. 

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیسال 95
برچسب ها :

اینور آب یا آونور آب

:: اینور آب یا آونور آب
یکی از دلایلی که باعث شد تصمیم بگیرم برای همیشه ایران رو برای زندگی انتخاب کنم، این بود که میدیدم برخلاف مشکلات موجود مردم در ایران فرصت بیشتری برای تفریح و مسخره بازی دارند و با اینکه خودشون به این مساله زیاد هم دقت نمیکنند، وقت آزاد بیشتری دارند. وقت آزاد برای سفر کردن، وقت کشی، آرایشگاه رفتن، باشگاه ورزشی و رستوران و مهمونی رفتن و....و هر چقدر هم که گرفتار باشند حتما زمانی رو به این امور اختصاص خواهند داد....البته این نشون میده که پول بیشتری دارند... در بدترین شرایط باز هم دست از مسخره بازی و جوک پخش کردن توی شبکه های اجتماعی برنمیدارند و من اینها رو ناشی از سرخوشی مردم میدونم و بنظرم خیلی هم خوبه.... همینطور خیلی خوبه که مردم ما اینقدر به تیپ و قیافه خودشون اهمیت میدن...البته زیادش خوب نیست اما همینکه با پیژامه بیرون نمیان و براشون مهمه که در جامعه خوب ظاهر بشن خوبه....امروز صبح داشتم فکر میکردم که چه خوبه که توی ایران اینهمه آدمهای خوب و خوش قیافه میبینیم ....  

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیاینور آب یا آونور آب
برچسب ها : خوبه ,دارند ,بیشتری ,مردم ,بیشتری دارند ,مسخره بازی

تعبیر یک رویا

:: تعبیر یک رویا
من و همکارام حدود بیست دقیقه با قطعات میز نقشه کشی و تجهیزات قطعه قطعه شدش مشغول بودیم تا  خاک 15 سال توی انباری موندن رو ازش پاک کنیم و دوباره سرهمش کنیم. بالاخره تونستیم درستش کنیم ... نوی نو شد مثل روز اول...مثل اون روزی که با پدرم خریدیمش...

از شرکت برگشتم پیش بابام و وقتی پرسید کارها چطور پیش میره گفتم همونطور که قرار بود...فقط با سالها تاخیر...من به مساله خاصی اشاره نکردم اما بابام گفت قرار بود میز و درافت نقشه کشی رو خوب نگهداری و توی دفتر کارت بذاری...یادته؟

یادم بود...هیچ وقت چیزی از یادم نمیره...از یاد نمیبرم که با چه شوقی این لوازم رو خریده بودم با رویای روزی که اونها رو توی دفتر کارم بگذارم...

منبع : روزهای بی تکرار من در ایران و مالزیتعبیر یک رویا
برچسب ها : کنیم